شیداشیدا، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 16 روز سن داره

شیدا همه زندگی مامان و بابا ...

لغت نامه شیدا جونی ...

سلام عزیز مامان وبابا : امروز اومدم تا دیکشنری شما رو ثبت کنم ... البته یه کم عجیب به نظر می رسه ولی مهم اینه که من وبابایی منظورت رو می فهمیم ... هنام : سلام  هواری : خداحافظ عزم : عزیزم طوطوری ؟ : چطوری ؟ هیبی ؟ : خوبی؟ منگنی : بستنی  تاتا : تاتان باره : باشه   عبدک : شب به خیر ، صبح به خیر  بگل : بغل اوگی : ok  عمو پو اگ : عمو پورنگ آمد : آمد وفت : رفت  هنونه : هندونه  ، یدونه طابی : طالبی  اوک : پفک ، بادکنک بداک : کتاب هامور : شامپو تاک : افتاد  هماره : نوشابه ...
12 شهريور 1392

لغت نامه شیدا جونی (2)

سلام عروسک مامان و بابا : یه مدتی هست که کلماتی رو که بلد بودی ، به شکل تازه تری بیان می کنی ... نامفیوتر : کامپیوتر بسنی : بستنی اسکاداس : استکان ویوان : لیوان و ... جملات را بهتر ادا می کنی و ماشاءالله منظورت رو خوب می رسونی ... روز تولدت عروسکت رو که خرس بود و دوستش داری ( پو ) رو بغل کردی و یک جمله گفتی که ما تعجب کردیم ... آخه انگار که از قبل باهات تمرین کرده باشیم گفتی ... بغلش کردی و گفتی ... ٢ ساله می شدم ... عژیژم ... و محکم تو بغلت فشارش دادی ... ( یعنی ٢ ساله شدم عزیزم ) من وبابا نمی دونستیم  چیکار کنیم و ... آخه به فکر ما هم باش...
12 شهريور 1392

شعر محبوب شیدا از بدو تولد ...

سلام ستاره آسمون مامان و بابا : دخترم شما این شعر رو خیلی دوست داری : توپولویم توپولو ... صورتم مثل هلو ... مامان خوبی دارم ... می شینه توی خونه ... میبافه دونه دونه ... میپوشم خوشگل می شم ... مثل دسته گل می شم ...  ١٨ /١٢/١٣٩١   ...
6 مرداد 1392

مروارید چهارم شیدا جون ...

سلام شیدا جونم : شیدای عزیز راجع به این دندونات و سختی کشیدنت هر چی بنویسم کمه ...   من و بابایی از این دلمون می سوزه که کاری نمیتونیم برات انجام بدیم و تنها کاری که میشه انجام داد اینه که به لثه و جای دندونات ژل بزنیم تا سر کنه و کمتر اذیت بشی ....     قربونت برم ..... من و بابایی و شما توی استانبول بودیم که دندون چهارمت سر زد ... ما توی ماشین بودیم و داشتیم از گشت و گزار به  هتل برمیگشتیم که شما یه دفعه بی تاب شدی و یقه لباس من رو گاز گرفتی و بعدش متوجه شدیم که یقه مامانی خونی شده و توی دهن شما هم خون جمع شده بود سریع با دستمال پاکش کردیم ...
25 دی 1391

تولد یکسالگی شیدا جونی ...

سلام عزیز دل مامان و بابا : دیروز هشتم شهریور ماه بود و اولین سال جشن تولدت . من و بابا خیلی دلمون میخواست تا یه تولد مفصل برات بگیریم اما به دلایلی نشد. ولی همین طوری خشک و خالی هم نبود . ما خونمون رو حسابی تزیین کردیم و تقریبا اون طوری که دلمون میخواست شد . و شما رو به آتلیه بردیم تا عکس بگیریم تا به یادگاری بمونه . اما شما خیلی بی حوصله شدی و نشد که بیشتر از 3 مدل ازت عکس بگیریم . اما بابایی و من تصمیم گزفتیم تا شما رو تو هفته آینده یه آتلیه دیگه ببریم و عکس بگیریم . در اولین فرصت عکس ها یی رو از روز تولدت که گرفتیم برات میچینم .   ...
9 شهريور 1391